سوم شخص مفرد
داستان های کوتاه و درد و دل های طولانی
راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتور سیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند . بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت . مرد زود به رختخواب ميرود اما خوابش نميبرد. غلت ميزند. ملحفهها را مياندازد. سيگاري روشن ميكند. كمي مطالعه ميكند. دوباره چراغ را خاموش ميكند. اما باز نميتواند بخوابد. ساعت سه صبح بلند ميشود. در خانهي دوست و همسايهاش را ميزند و پيش او درد دل ميكند و به او ميگويد كه خوابش نميبرد. از او راهنمايي ميخواهد. دوستش پيشنهاد ميكند كه قدمي بزند. شايد خسته شود. بعد بايد فنجاني جوشاندهي برگ زيرفون بنوشد و چراغ را خاموش كند. همهي اين كارها را ميكند، اما باز خوابش نميبرد. بلند ميشود اين بار به سراغ پزشك ميرود. پزشك هم طبق معمول حرفهايي ميزند و مرد باز هم نميتواند بخوابد. ساعت شش صبح اسلحه رولوري را پر ميكند و مغز خود را ميپكاند. مرد مرده است، اما هنوز خوابش نميبرد. بیخوابي خيلي بدپيله است. نویسنده: ويرخيليو پيني يرا مترجم: اسدالله امرايي مادر گفت: بنویس علم اگه دو کلاس سواد داشتم که وضعم این نبود... رفت پهلوی عموش و گفت :چی بنویسم؟ عمو گفت : بنویس ثروت . حیف از این همه درس که خوندم.... به پدر بزرکش گفت چی بنویسم آقا جون؟ سری تکون داد و گفت: جوونی ....... شش ماه بعد ورشکست شد. با خریدار شرط کرد تابلو رو پایین نیاره اونم قبول کرد. کسی که مغازه شو خرید آدم با ذوقی بود . اسم مغازه رو با کمی تغییرگذاشت :"کبابخانه غذای زوج".
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .
وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !
رستورانچی جواب داد : از همه بد تر رانندگی بلد نبود ، چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!
دومی گفت : بغ بغ بغو این حرفا مال قدیماس حالا از دست این بچه های تخس کی آرامش داره چنون نشونه می رن که سنگ تیر و کمون صاف می خوره تو سرت و فاتحه . حالا اگه ناشی باشه که بدتر بالت زخمی میشه و یه عمر باید زندو نی شون شی . یه دفه کبوتر اولی داد زد وا خواهر حواستو بده گربه و اون یکی گفت سنگ.....
صدای بال بال زدن اومد و خون از روی دیوار سرازیر شد . سنگ خورده بود به گربه و کفترا پریده بودن.
“Careful, honey, it’d loaded,” he said. Re-entering the bedroom.
Her back rested against the headboard.
“This for your wife?”
“No. too chancy. I’m hiring a professional “
“How about me?”
He smirked. “Cute. But who ‘d be dumb enough to hire a lady hit man?”
She wet her lips, sighting along the barrel.
“Your wife.” (Jeffrey Whitmore)
مرد موقع بازگشت به اتاق خواب گفت :« مواظب باش عزیزم ،اسلحه پر است »
زن که به پشتی تخت تکیه داده بود گفت :«این را برای زنت گرفته ای ؟»
« نه ، خیلی خطرناک است ، می خواهم یک حرفه ای استخدام کنم .»
« من چطور م ؟»
مرد پوز خندی زد :« با مزه است ، اما کدام احمقی برای آدم کشتن یک زن استخدام می کند؟»
زن لبهایش را مرطوب کرد ، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت .
« زن تو .»
( جفری وایت مور )
در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو
انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای
خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر
خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.
مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که
وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما
کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را
انجام دهد. هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است.
کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب
بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی
که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف
تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "
مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. "
موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش...
گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.
مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه
می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم. این
طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها
آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر
تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟ "
روزگاري كه وحشت حاكم بود، بازداشتهاي دستهجمعي در دستور روز قرار گرفت. شبها اين كار را ميكردند. گروهي با چهرهي پوشيده در ميكوفتند و دستور ميدادند صاحبخانه خوابآلود لباس بپوشد. بعد هم او را به يكي از زندانهاي كوچك شهر ميبردند كه مثل قارچ در جاي جاي شهر ميروييد. گاهي پاسبانها تمام خانواده را يكجا بازداشت ميكردند و مادر بزرگها و بچهها را هم كه دم اجاق خواب بودند با خود ميبردند.
جمعيت شهر روز به روز آب ميرفت و گشتيها عوركشان سرتاسر شهر را درمينورديدند و مردم را از خانههاشان بيرون ميكشيدند و توي خيابانها خركش ميبردند. بسياري از مردم شب با لباس ميخوابيدند و بقچه و بنديلشان را زير سر ميگذاشتند و چرت ميزدند، زيرا هر لحظه انتظار داشتند كه مأموران بر سرشان آوار شوند. باورشان نميشد اينقدر جا، در زندانهاي شهر باشد، اما مدتي بعد هر خانهاي زندان شد، يكي پس از ديگري. بعد هر كس را در خانه ديگري حبس ميكردند. ثروتمندان را در خانه فقرا ميچپاندند و برعكس، سربازها را به مدارس، كشيشها را به پادگان، پزشكان و بيماران را به نجيبخانهها و اراذل و اوباش را به صومعهها راندند.
نيروي كار به شدت كاهش پيدا كرده بود و بيشتر كارها را زندانيها به عهده داشتند. از آنجا كه مثل بقيه لباس ميپوشيدند و تعدادشان محرمانه بود، تشخيص اينكه چه كسي زنداني است و چه كسي آزاد كار دشواري بود. حتي زندانيها را براي دستگيري استخدام ميكردند. هرچند خود زنداني بودند، با خود اسلحه هم حمل ميكردند.
تعداد بازداشتها رو به فزوني ميرفت. در ميان زندانيهاي آتي مقامات مشهور شهر هم به چشم ميخوردند. كشيشها، تجار، رؤساي ستاد ارتش، دژبانها و كارمندان را هم با خود بردند. در پايان همه را زنداني كردند حتي اعضاي دولت را هم به زندان انداختند. هر كس ديگري را ميپاييد. همه زنداني بودند و كسي نميدانست چه كسي حكم و مجوز اين بازداشتها را صادر كرده است. همه حس ميكردند كه در ادارهي شهر سهمي دارند و در بازداشت افراد و تحمل زندان بينصيب نيستند. از آنجا كه همگي يكجور لباس ميپوشيدند و از حقوقي مساوي برخوردار بودند و همه تحت بازداشت قرار داشتند به كار خود ادامه ميدادند انگار نه انگار كه حادثهاي اتفاق افتاده. آنها زندگي عادي خود را ادامه ميدادند و اگر كسي چيزي از آنها ميپرسيد اظهار رضايت ميكردند.
چند سال بعد منكر هرگونه بازداشت و دستگيري شدند و اعلام كردند كه همه اين حرفها ساخته و پرداخته مورخ مغرض، ناآگاه و فريب خورده بوده است.
از قضا چند متر دورتر دختري به قصد خودکشي شيرجه زد.
دو تايي وسط آسمان همديگر را ديدند.
چشم در چشم هم دوختند.
کيمياي وجودشان جرقه اي زد.
عشق واقعي بود.
فهميدند.
سه پا با سطح آب فاصله داشتند.
جی بوستل
![]()
| Design By : Night Skin |


